شاید هنوز هم،
در کبوترخانه ات،
یادی از آن مانده باشد...
که گاه با خاطره اش،
در خود قدم بزنی...
تقدیم به یک نوزاد.
خود می نویسد و خود می خواند، فانوس ها همه خفته، گوش ها مسدود!
شاید هنوز هم،
در کبوترخانه ات،
یادی از آن مانده باشد...
که گاه با خاطره اش،
در خود قدم بزنی...
تقدیم به یک نوزاد.
رسیدن گم شده است...
قاصدک ها،
قربانی همین واژه اند؛
وقتی برایشان،
کسی که دور بود؛
رسیدن را بد معنی می کند.
و ساده گرفتند،
آنها که برای چیدن فانوس آمده بودند،
جاده را.
و تا هرگز، در امتداد،
خواب خواهند دید.
در این شهر،
رسیدن گم شده است...
و بد معنا شده.
رسیدن، وقتی جاده ها را دید،
از اینجا گریخت،
به قصه ها پناه برد.
من نیز می روم،
یکی بود، یکی نبود...
تقدیم به یک پدیده بارانی!
یک دقیقه سکوت نوشته اند؛
که سالهاست،
آفتاب به پشت آن که می رسد؛
به احترام نبودنت،
قیام میکند!
و من؛
از دقیقه ای،
که پروانه ای باد را تکان میداد،
محروم می شوم!
تقدیم به یک فروند پَر.
عاقبت حروف پوسیدند،
و سکوت آغاز شد...
نقطه، ته خطی ساده،
که نه راه پیش داشت، و نه پس؛
و نه سطری، که زیر چترش بخزد.
واژه ها خیس شدند،
و سکوت آغاز شد.
آغاز نگاهم اینجاست،
هر چه قدر خواستی،
روی مردمک ها بتاب...
تقدیم به مانی عزیز.
سبز خواهند شد روزی،
آنهمه بوسه که بر آنها کاشته ام،
با اینهمه آبی که به پایشان می دهی...
تقدیم به « ».
پروانه می مانی؛
ولی، من دربدر در کوچه های شمع،
مغرور میمیرم.
معنای دلتنگی، بدون تو، بی معنیست...
نمی دانم چرا با اینهمه، بازهم نمی آیی.
برای تو از این فصل غریب، شعر می چینم؛
تو اما، بی منی را، خوب می دانی.
چراغ خواهشم روشنتر از دیروز، می تابد؛
نمی دانم چرا تاریکتر میشوی با من!
برای راه تو فانوس می چینم؛
شاید آمدی از راه، تنها نمی مانی...!
تقدیم به ( ).
چند لحظه باران
چند لحظه بی تو
چند لحظه آسان
چند لحظه تنها
چند لحظه فانوس
چند لحظه دریا
چند لحظه خاموش
چند لحظه بی تو
چند لحظه تنها
چند لحظه آسان
در بین غم ها
چند لحظه تنها
مرگی غم انگیز
چند لحظه دنیا
پایان هر چیز
تقدیم به یک
من دورمانده از من!